تو که معنای عشقی به من معنا بده ...

ای کاش طوری زندگی کنیم ... که هرگز از آینه خجالت نکشیم

می روم...

میروم افسرده زار سوی منزلگه خویش

به خدا میبرم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش

میروم تا که در آن نقطه دور شستو شویش دهم از زنگ گناه

شستو شویش دهم از کلمه عشق

می روم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید محال

میروم زنده به گورش سازم تا ز پس این نکند یاد وصال...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 19:32  توسط پری  | 

می روم...

میروم افسرده زار سوی منزلگه خویش

به خدا میبرم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش

میروم تا که در آن نقطه دور شستو شویش دهم از زنگ گناه

شستو شویش دهم از کلمه عشق

می روم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید محال

میروم زنده به گورش سازم تا ز پس این نکند یاد وصال...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 19:31  توسط پری  | 

میروم افسرده و زار سوی منزلگه خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 19:20  توسط پری  | 

تا حالا فکرشو کردی چه خوب میشه اگه برگردی

وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم.

وقتي که ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم


وقتي که ديگرنمي توانست مرا دوست بدارد،

من او را اورا دوست داشتم

وقتي که او تمام کرد من شروع کردم.

 و وقتي که او تمام شد من آغاز شدم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 18:46  توسط پری  | 

..:: زندگی دوباره ... ::..

 

سلام بانو

  اگر از احوال ما بپرسی ملالی نیست جز دوری شما

 ( باورت میشه ؟ )

غرض از  نوشتن انبساط  دل است و رفع ملال خاطر از جهت دوری

 ( تا کی دست روی دست گذاشتی و کاری نمیکنی ؟‌ )

  چند شب است خوابی میبینم

 ( به جز خواب تو رو دیدن مگه دلیلی هم برای  خوابیدن هست ؟

  کسی نگفته ولی شاید تعبیرش حضور قدوم گوهرافشان شماباشد .

  ( خدا رو چه دیدی؟ شاید اومدی )

به یمن همین شاید آمدنتان گفته ام چراغانیم کنند.

  بانو !‌ پیش از آمدن پیکی روانه کن و خبر بده .

 ( چیزی که ندارم

میخواهم پیش پای عزیزتان ٬‌ قربانیم کنند .

  بانو ! آرزو میکنم راه را بلد باشی هنوز

 ( هستی ؟ )

  امیدوارم خاطر عزیزتان را مکدر نکرده باشم . زیاده عرضی نیست

( که هست) 

  سپاسگذارم  

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 21:51  توسط پری  | 

تولد پری ناز کوچولو ...

 

هر عشقی می میرد خاموشی می گیردعشق تو نمی میرد

باور کن بعد از تو دیگری در قلبم جایت را نمی گیرد 

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟
جايي که ميري مردمي داره که
مي شکننت نکنه غصه
بخوري من همه
 جا باهاتم
. تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري،
قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم
 که همراهيت کنه، ومرگ که
 بدوني برميگردي
 پيشم
!!!
!!
!
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 22:32  توسط پری  | 

...

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

به آن امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 14:48  توسط پری  | 

بر باد رفته ...

 

گفتمش :که چرا محو تماشای منی .

آنچنان محو که یکدم مژه بر هم نزنی؟

گفت:مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 16:41  توسط پری  | 

شبهای انتظار ...

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به نبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 16:41  توسط پری  | 

ببخش عروس قصه دلم جوونی کرده ... با تو اگه یه لحظه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 16:35  توسط پری  | 

من اینجا بس دلم تنگ است ...

 

یادم هست……………یادت هست؟

ابرسیاه را بهانه گریستن کردی

برای باریدن باران

گفتی: دلم هوای باران کرده

می خواهم خیس شوم

ومن گفتم: گاهی ابرها بجای باریدن… گم میشوند

وتو خندیدی وگفتی گم؟

گفتم آری اگرابرها خیلی دلگیرباشند

درخودگریه می کنند وگریه هایشان بخ میزند

تو گفتی: دوبال می خواهم

تا پروازکنم بروم پیش ابرهای دلگیر

گفتم: بال که داری… فقط شوق پرواز

گفتی : شوق دارم ولی تنها؟

 گفتم : بالهایم اگرشکسته نبودند  بی شک هم پروازت می شدم

وتو… زیرلب چیزی زمزمه کردی ویکباره پرکشیدی

ومن با چشمان نگرانم دورشدن تورا تماشاکردم وگریستم

اکنون….  من مانده ام ویادتو وابرهای دلتنگ

وقتی تورا دیدم هرگز به پروازتو فکرنمی کردم

!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:58  توسط پری  | 

رسم زندگي اين است ...

 

يک روز کسي را دوست داري ...و روز بعد تنهائي

به همين سادگي...او رفته است

و همه چيز تمام شده است

مثل يک مهماني که به آخر مي رســــد

وتو به حال خود رها مي شوي

چرا غمگيني؟

اين رسم زندگيست...تو نمي تواني آنرا تغيير دهي

پس

تنها بمان

اين تنها کاريست که از دستت بر مي آيد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 19:51  توسط پری  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 14:4  توسط پری  | 

پس رویای خودم چه ؟؟؟

                                          

 

 

     قاصدک کوچولو یکدفعه توقف کرد و تن خسته اش را تکیه داد لبه بام یک خانه.

             

                باد هوهویی کرد «پس چرا ایستادی؟ باید برویم دارد دیر میشود.

             

                هزاران هزار پیغام داری که باید آنها را به صاحبانشان برسانی»

                                   

                                 قاصدک گفت: «دیگر نمیرسانم»

                                       

                                    باد تعجب کرد «برای چه؟»

     

     قاصدک گفت «برای اینکه خسته شدم. پس پیغام های خودم به کسانم چه؟ 

                                        

                                     پس آرزوهای خودم چه؟»

                

               باد گفت: «اما نام تو رویت است. تو یگانه قاصد کوچک زمینی!

              

              وظیفه ی تو اینجا رساندن پیغام ها و برآورده کردن آرزوهاست»

                                

                            قاصدک گفت: «پس رویای خودم چه؟»

                                   

                                باد پرسید: «رویای تو چیست؟»

                                           

                                       قاصدک سکوت کرد.

                                

                               باد تکرار کرد «رویای تو چیست؟»

                             

                           و قاصدک آن قدر گریست تا جان داد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 12:30  توسط پری  | 

همه ی آرزو هام با رفتن تو مردن ...

 

 

روزگاري يك تبسم يك نگاه

خوشتر از گرماي صد آغوش بود.

اين زمان بر هر كه دل بستم دريغ

آتش آغوش او خاموش بود.

روزگاري هستيم را مي نواخت

آفتاب عشق شور انگيز من

اين زمان خاموش و خالي مانده است

سينه از آرزو لبريز من.

تاج عشقم عاقبت بر سر شكست

خنده ام را اشك غم از لب ربود

زندگي در لاي رگهايم فسرد

اي همه گلهاي از سرما كبود!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 15:51  توسط پری  | 

می دونم بر نمی گردی ...

 

 آمد و بر صحفه ي قلبم نوشت ترديد و رفت

   نسخه اي از رنگ دلتنگي شب پيچيد و رفت

 تا بگويم رفتنش را هيچ كس باور نكرد

اين سخن را از درخت آرزويم چيد و رفت

  چشم در چشمش برايش گريه مي كردم ولي

      او فقط به اشك هاي ساكتم خنديد و رفت

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 19:0  توسط پری  | 

امیدم را مگیر از من خدایا ...

     

       باور كن احساسي كه با دست تو روئيد

      بي هيچ آهنگ و زباني گفتني نيست

       من خستگي هاي دلم هم خواب رفته

       ديگر بهار از پيش چشمم رفتني نيست

        پس خاطرم را با سلامت شادتر كن

        من هم برايت دوستي را مي نگارم

         من هم به پاس اين همه حس صداقت

         سكان قلبم را به دستت مي سپارم

          پس تكه هاي باورم را زندگي كن

          من بي تو گنگ و مبهمم معنا ندارم

           اين جمله را بسپار در ذهن سلامت

           من جز تو اميدي به فردا ها ندارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 16:54  توسط پری  | 

بی تو بودن ها ...

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو

گاه می اندیشد خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی

روی خندان تو را کاش که می دیدم

شانه بالا زدنت را...حیف....

و تکان دادن دست که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر

چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگی از من آنچه را می بخشی

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 17:34  توسط پری  | 

دلم گرفته ...

تونمیدونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو رو نمی خوام.....

باور ندارم که دیگه نیستی ، حالا تو رفتی من اینجا تنهام....

یک شاخه بود و یک قصه ی تلخ ، وقتی که گفتی تو رو نمی خوام....

خیال میکردم می خوای بترسم، شاید هنوزم باور نکردم....

چشمای گریون ، دستای خسته ، دوریه چشمات من و شکسته....

رنگ اون چشات ، چشای سیات، زنجیره دلت دستام رو بسته.....

شاید یه حسود چشممون زده ، بگو کی ما رو تنهائی دیده....؟؟؟

ولی میدونم تو آسمونا قصه ی ما رو یکی شنیده.....!!!

تو باور نکن هرکی بهت گفت پیشت میمونم ، پیشت میمونم....

باور ندارم که دیگه نیستی ، حالا تو رفتی من اینجا تنهام....

چشمای گریون ، دستای خسته ، دوریه چشمات من و شکسته....

رنگ اون چشات ، چشای سیات، زنجیره دلت دستام رو بسته.....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 15:42  توسط پری  | 

کام آلمیاجاخ آیریلیقا باعث اولانلار ...

 

اون همیشه با محبت واسه ی من دیگه نیستی

نگو صادقی به عشقت

آخه چشمات میگه نیستی  ...

بايد بگذاري و بگذري
تو را عابري خواهم پنداشت
که با عبورش از سرزمين جنگ زده ام
براي مدتي هر چند کوتاه
آبادي را به من بازگرداند
و يک شب آرام و بي صدا
مثل پرواز يک روياي شيرين
از کنار من گذشت و رفت
 
 
!آري عزيزم
!باور کن گلايه اي از تو نيست
تو خوبتر ازآني که گلايه اي داشته باشم
گلايه از خودم و ويرانه هاي قلب خودم است
که ذره ذره فرو مي ريزن

و اينک احساس مي کنم جر ويرانه اي از من باقي نيست
که اگر اندکي اميد در من زنده شد
به يمن قدم تو بود
باور کن
به جان تو سوگند
از تو گلايه اي نسيت اگر بگذاري و بگذري
آمدنت درست به موقع بود
آمدنت مثل نزول يک پيامبر بر قومي از دست رفته
درست به موقع بود
و اما رفتنت ...
 
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 22:9  توسط پری  | 

آه....

 

گفتمش دل می خری ؟    پرسید چند ؟     گفتمش دل مال تو تنها بخند

نگاهی کرد و دل ز دستانم ربود       تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل از دستانش به خاک افتاده بود    رد پایش روی دل جا مانده بود 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 12:36  توسط پری  | 

اول خط ...

دیگه همه  چیز  تموم  شد ...

به آخر خط رسیدم .

اما ،  اما تو هنوز اول راهی

خط من خیلی کوتاه بود

تو خودت خط رو بریدی

می دونی چیه ؟؟؟

خیلی وقته که دیگه واسه نفس کشیدن بهونه ای نیست

یعنی بهونه ندارم

نمی دونم چرا نمی خوای برگردی

 و واسه نفس کشیدنم بهونه باشی

اما تو خودت داری نفس میکشی

دست بذار رو قلبت

گوش کن

صدای قلبت رو میشنوی که داره برا زندگی می تپه

دستت رو بده من

اونجا رو میبینی ؟؟؟

اول خط

بیا از اول شروع کنیم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 12:31  توسط پری  | 

گلم...

             

    چقدر سخت است که گل آرزوهایت را در باغچه دیگری ببینی

   و چند بار در خود بشکنی

 و آنگاه زیر لب بگویی گلم  باغچه نو مبارک

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 12:29  توسط پری  | 

من خوبم ...

 

حالم خوب است، يعني دارم بهتر مي شوم،

بهتر است بگويم تلاش مي كنم كه بهتر باشم.


نقطه گذاشته ام سر خط اما نتوانسته ام سطر بعدي را آغاز كنم.

معلقم و از اين تعليق خسته ام، پس بايد از نو شروع كردن را از اول آغاز كنم.

 اما حالم خوب است، هنوز بلند بلند مي خندم،

هرچند نه از ته دل اما بي خنده كه نمي شود زندگي كرد.

 خيلي زود خوب مي شوم،‌ قول مي دهم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 20:27  توسط پری  | 

بریدم ...

اما میخوام از اول خط

از همون اول اولش شروع کنم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 14:56  توسط پری  | 

بی تو با خاطراتت چه کنم ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 14:47  توسط پری  | 

تو رفتی و من ...

اولين شب آرامش اين است

شبای رفتن تو شبای بی ستارس

ببین که خاطراتم بی تو چه پاره پارس

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 14:28  توسط پری  | 

پنجره...

 

 از پشت شيشه تصوير اين شهر دلگير هميشه

         شهر غريبه ... دلهاي غمگين  ...  هواي بي تو ... هواي سنگين

  خونه بي تو مثل يه زندون ...  حيف من و تو حيف عشقمون

  حيف تو بود حيف تو بود  اي گل من 

   عشق اگه بود عشق تو بود  اي گل من 

 حيف تو بود حيف تو بود  اي قلب من

   آخرجاده عاشقي تنـــها شدن ... 

 گفتي خدافظ  .. گفتم خدافظ    

گفتي پشيموني .. گفتم که هرگز

 نفس بريده  .. دستـــاي لرزون 

  اشک توي چشمام .. حيف نگفتم بمون

  غم يادت .. غم کمي نيست 

  چه فايده از اشک وقتي وقتي کسي نيست

  درد يه عاشق درد کمي نيست

  چه فايده از اشک وقتي وقتي کسي نيست

  حيف تو بود حيف تو بود  اي گل من 

  عشق اگه بود عشق تو بود  اي گل من 

  حيف تو بود حيف تو بود بر باد بری  

مثل یه قصه کهنه شده از یاد بـــــری

گفتـــي خــــدافظ  ... گفتـــم خـــدافظ  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 14:26  توسط پری  | 

پشت پنجره در انتظاره تو ...

نفس بريده  دستاي لرزون اشک توي چشمام  حيف نگفتم بمون

پشت این پنجره ها دل می گیره

غم و غصه ی دل تو می دونی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 14:25  توسط پری  | 

پری ...

 

من پری کوچک غمگینی را می شناسم

که در اقیانوس مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد    آرام    آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه می میرد

وسحرگاه    از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 15:32  توسط پری  |